رودخانه ای که آب نداشت به ماهی مرده گفت:" زندگی همینه دیگه"
ماهی مرده باله ی چپش را تکان داد. آخر باله ی راستش چند روز پیش گیر کرده بود به سنگ و کنده شده بود. به رودخانه ای که آب نداشت گفت:" پس دیگه دریا نمی ری دیگه؟ حالا
می رفتی هم فایده ای نداشت. خودم اونجا بودم. هیچی نیست،فقط آبه!"
رودخانه پیچی به خودش داد و وقتی دید خالی است الکی سرفه کرد. گفت:" آره بابا. آبه دیگه. گیرم یه خرده از خودم بیشتر! تو زنده بودی هم باله نداشتی؟ "
ماهی مرده همین جور که یه ور افتاده بود گفت:" آره. ارثیه. از طرف پدری ما همه اینجوری ایم. جدم یه روی باله شو داد به یه دختری که داشت غرق می شد، باله ش کنده شد دختره دعاش کرد. گفت ایشالله با همین یه باله ای که داری شاه ماهی بشی. ما همه پشت اون یه باله نداریم اما شاه ماهی هستیم!"
رودخانه گفت:" تو که قزل آلایی که!"
ماهی مرده گفت:" هوم؟ خوب آره...خوب تو قزل آلاها شاه ماهیشونم دیگه. تو خیلی از این نسبت ها سر در نمیاری . مگه چن تا ماهی توی تو شنا کردن تو کل زندگیت؟"
رودخانه گفت:" اوووه...نشمردم...ولی همه درست و درمون بودن. سر، باله، دم، تمیز و مرتب. خلقت خداست دیگه. تو می گی بارون میاد؟"
ماهی مرده گفت:" چه فرقی داره حالا به حال تو؟ تو که رفتی استعفا دادی. بارونم بیاد می فرستن واسه رودخونه های دیگه!"
رودخانه گفت:" خوب استعفا داده باشم! یعنی یه قطره هم بهم نمی رسه؟ هنوز که یه ماهی دارم!"
ماهی مرده گفت:" کو ماهیت؟"
رودخانه گفت:" ای بابا. باله نداری کور که نیستی. همین خود تو دیگه!"
ماهی مرده گفت:" من که حالا باشم، نباشم، از کجا معلوم؟"
رودخانه گفت:" کجا رو داری بری؟ از اون روزی که من استعفا دادم تو اینجایی تکون هم نخوردی. الان چهار ماهی میشه!"
ماهی مرده رویش را کرد آن طرف و گفت:" حالا بدن...ندن...تو که دیگه رودخانه بشو نیستی که!"
رودخانه گفت:" تو ماهی بشو هستی؟"
ماهی کله شو کوبید به سنگ و گفت:" خاک بر سرم که باید از یه دراز بی قواره حرف بشنوم. اون وقتا که ما تاب برمی داشتیم و جلون می دادیم وسط دریا تو هنوز آب باریکه هم نبودی!"
رودخانه گفت:" همچی می گه دریا انگار چی هست!"
ماهی مرده گفت:" ندیدی که نمی دونی چیه دیگه! هزار هزار کشتی توش رفت و آمد دارن. قد صد تای پدربزرگ تو فقط توش آبه. تو هر قطره ی آبش ماهی می لوله!"
رودخانه وا رفت. ماهی مرده رویش را کرد این ور که قیافه ی رودخانه را ببیند دید چنگال های یک پرنده ای صاف داره میاد تو چشمش. تا اومد یک کلمه ی دیگه چیزی بگوید پرنده هه یک لقمه ش کرده بود. رودخانه هاج و واج نگاه می کرد به پرندهه که نشسته بود کنارش!
پرندهه گفت:"یه قلپ آب نداری بخورم این وامونده بره از گلوم پایین؟!"
رودخانه گفت:"نه قربان!"
پرندهه گفت:" بابات خیلی رودخونه ی کاردرستی بود. از من می شنوی برو استعفات و پس بگیر. خوبیت نداره!"
رودخانه تا آمد چیزی بگوید پرنده هه آروغی زد و رفت. رودخانه حال نداشت تا اداره ی کوهستان ها برود فقط واسه خاطر پس گرفتن یک استعفا. هیچ کسی نبود که باهاش حرف بزند. گوشه ی سنگی که ماهی مرده کله اش را بهش کوبیده بود سیاه شده بود. رودخانه تکیه داد به سنگ سیاه.پلک هایش داشت سنگین می شد که یک هو یک سنگریزه تالاپی رفت توی چشمش.
_" هه هه فکر کردی ولت می کنم و می رم؟راس می گه پرندهه. بیا برو استعفات و پس بگیر! پاشو تنبل خان!"
رودخانه هاج و واج مانده بود. روح ماهی مرده بود که آمده بود سراغش. رودخانه چشم هایش را ریز کرد و دید که هر دو تا باله اش سالم سالم است!
