تبليغاتX
الفبای زنانه

الفبای زنانه

وب داستانک های من از زندگی ، با الفبایی زنانه

 

 

رودخانه ای که آب نداشت به ماهی مرده گفت:" زندگی همینه دیگه"

ماهی مرده باله ی چپش را تکان داد. آخر باله ی راستش چند روز پیش گیر کرده بود به سنگ و کنده شده بود. به رودخانه ای که آب نداشت گفت:" پس دیگه دریا نمی ری دیگه؟ حالا

می رفتی هم فایده ای نداشت. خودم اونجا بودم. هیچی نیست،فقط آبه!"

 

رودخانه پیچی به خودش داد و وقتی دید خالی است الکی سرفه کرد. گفت:" آره بابا. آبه دیگه. گیرم یه خرده از خودم بیشتر! تو زنده بودی هم باله نداشتی؟ "

 

ماهی مرده همین جور که یه ور افتاده بود گفت:"  آره. ارثیه. از طرف پدری ما همه اینجوری ایم. جدم یه روی باله شو داد به یه دختری که داشت غرق می شد، باله ش کنده شد دختره دعاش کرد. گفت ایشالله با همین یه باله ای که داری شاه ماهی بشی. ما همه پشت اون یه باله نداریم اما شاه ماهی هستیم!"

 

رودخانه گفت:" تو که قزل آلایی که!"

 

ماهی مرده گفت:" هوم؟ خوب آره...خوب تو قزل آلاها شاه ماهیشونم دیگه. تو خیلی از این نسبت ها سر در نمیاری . مگه چن تا ماهی توی تو شنا کردن تو کل زندگیت؟"

 

رودخانه گفت:" اوووه...نشمردم...ولی همه درست و درمون بودن. سر، باله، دم، تمیز و مرتب. خلقت خداست دیگه. تو می گی بارون میاد؟"

 

ماهی مرده گفت:" چه فرقی داره حالا به حال تو؟ تو که رفتی استعفا دادی. بارونم بیاد می فرستن واسه رودخونه های دیگه!"

 

رودخانه گفت:" خوب استعفا داده باشم! یعنی یه قطره هم بهم نمی رسه؟ هنوز که یه ماهی دارم!"

 

ماهی مرده گفت:" کو ماهیت؟"

 

رودخانه گفت:" ای بابا. باله نداری کور که نیستی. همین خود تو دیگه!"

 

ماهی مرده گفت:" من که حالا باشم، نباشم، از کجا معلوم؟"

 

رودخانه گفت:" کجا رو داری بری؟ از اون روزی که من استعفا دادم تو اینجایی تکون هم نخوردی. الان چهار ماهی میشه!"

 

ماهی مرده رویش را کرد آن طرف و گفت:" حالا بدن...ندن...تو که دیگه رودخانه بشو نیستی که!"

 

رودخانه گفت:" تو ماهی بشو هستی؟"

 

ماهی کله شو کوبید به سنگ و گفت:" خاک بر سرم که باید از یه دراز بی قواره حرف بشنوم. اون وقتا که ما تاب برمی داشتیم و جلون می دادیم وسط دریا تو هنوز آب باریکه هم نبودی!"

 

رودخانه گفت:" همچی می گه دریا انگار چی هست!"

 

ماهی مرده گفت:" ندیدی که نمی دونی چیه دیگه! هزار هزار کشتی توش رفت و آمد دارن. قد صد تای پدربزرگ تو فقط توش آبه. تو هر قطره ی آبش ماهی می لوله!"

 

رودخانه وا رفت. ماهی مرده رویش را کرد این ور که قیافه ی رودخانه را ببیند دید چنگال های یک پرنده ای صاف داره میاد تو چشمش. تا اومد یک کلمه ی دیگه چیزی بگوید پرنده هه یک لقمه ش کرده بود. رودخانه هاج و واج نگاه می کرد به پرندهه که نشسته بود کنارش!

 

پرندهه گفت:"یه قلپ آب نداری بخورم این وامونده بره از گلوم پایین؟!"

 

رودخانه گفت:"نه قربان!"

 

پرندهه گفت:" بابات خیلی رودخونه ی کاردرستی بود. از من می شنوی برو استعفات و پس بگیر. خوبیت نداره!"

 

رودخانه تا آمد چیزی بگوید پرنده هه آروغی زد و رفت. رودخانه حال نداشت تا اداره ی کوهستان ها برود فقط واسه خاطر پس گرفتن یک استعفا. هیچ کسی نبود که باهاش حرف بزند. گوشه ی  سنگی که ماهی مرده کله اش را بهش کوبیده بود سیاه شده بود. رودخانه تکیه داد به سنگ سیاه.پلک هایش داشت سنگین می شد که یک هو یک سنگریزه تالاپی رفت توی چشمش.

 

_" هه هه فکر کردی ولت می کنم و می رم؟راس می گه پرندهه. بیا برو استعفات و پس بگیر! پاشو تنبل خان!"

 

رودخانه هاج و واج مانده بود. روح ماهی مرده بود که آمده بود سراغش. رودخانه چشم هایش را ریز کرد و دید که هر دو تا باله اش سالم سالم است!

 

 

+ تحریر شد  یکشنبه یکم مهر 1386به زمان 0:45  به دست حدیث  | 

 

 

به شکمم نگاه می کنم .

 می خواهم از توی نافم بروم تو و توی شکمم را ببینم .

اما وقتی انگشتم را می کنم تو فرو نمی رود .یعنی نافم بسته است . غصه دار می شوم . حالا آن آدم کوچولویی هم که توی شکمم زندگی می کند نمی تواند بیرون بیاید.

دیروز که با هم حرف می زدیم بهش گفتم اگر توی شکمم حوصله ات سر رفت می توانی بیایی بیرون با هم بازی کنیم .

آدم کوچولو گفت:"اگه قلقلکت اومد چی؟"

گفتم:"خوب بیاد...عوضش با هم بازی می کنیم و حوصله مان سر نمی ره"

 

تا آن موقع اصلا حواسم نبود که نافم بسته است . حالا باید یک راه جدید پیدا کنم. به آدم کوچولو می گویم که از توی دهانم بیرون بیاید. خودش را بکشد بالا و از توی گلویم بیاید توی دهانم و بعد من زبانم را در بیاورم و از روی نوک زبانم برش دارم تا با هم بازی کنیم.اما آدم کوچولو می ترسد. می گوید ممکن است که حواسم نباشد و لای دندان هایم او را بجوم.

 

به آدم کوچولو می گویم:"خوب من دو تا گوش هم دارم..می دانی که؟از توی گوش هام بیا بیرون..راهشون هم بازه!"

آدم کوچولو می گوید:"گوش راست یا چپ؟"

می گویم:"از هر کدوم که دوست داری!"

و آدم کوچولو قول می دهد که امشب از توی گوش راستم بیرون بیاید. من باید حواسم باشد که یک وقت روی گوش راستم نخوابم.چون آن وقت آدم کوچولو خفه می شود.

 

همین طور که منتظر هستم آدم کوچولو سر برسد گوش راستم درد می گیرد. گوشم قرمز می شود و گریه می کنم.

مامانم گوشم را نگاه می کند.می گوید:"چیزی تو گوشت فرو کردی؟"

می گویم:"نه!آدم کوچولو داره از گوشم میاد بیرون!"

مامان با اخم نگاهم می کند.می گوید:"حتما مدادت و کردی تو گوشت!"

می گویم:"نه مامان!آدم کوچولو قول داده از توی گوشم بیاد بیرون تا با هم بازی کنیم!"

 

آدم کوچولو دارد خودش را بالا می کشد تا سوراخ توی گوشم را بگیرد اما هی لیز می خورد و بدنش را می کوبد توی گوشم.گوشم هی قرمز تر می شودو بیشتر درد می گیرد.

 

آدم کوچولو می گوید:"می خوای برگردم سر جام؟"

می گویم:"نه!بیا بیرون!می خوام ببینمت.حتی اگه خیلی درد داشته باشه!"

 

و باز گریه ام می گیرد. مامان با یک قطره ی گوش می آید.می گوید:"الان این قطره رو می ریزم توی گوشت تا زود خوب بشی"

می گویم:"نه!"

و از دستش فرار می کنم.مامان دنبالم می دود.من را می گیرد.

می گویم:"آخه آدم کوچولو الان درست دم گوشمه...داره میاد بالا!"

مامان می گوید:"بذار ببینم" و الکی گوشم را نگاه می کند .

می گوید:"نه بابا!آدم کوچولویی اینجا نیست که!"

و سه تا قطره ی پشت هم توی گوش راستم می ریزد .

 آدم کوچولو با همان قطره ی اول سر می خورد و برمی گردد توی شکمم.گوشم دیگر درد نمی کند.

مامانم به بابام می گوید:"این قطره هه چقدر خوبه!می بینی چقدر زود گوش درد و خوب می کند!"

توی شکم من آدم کوچولو دارد قطره ی  تلخ را از توی دهانش تف می کند!

 

 

+ تحریر شد  شنبه سی ام اردیبهشت 1385به زمان 17:40  به دست حدیث  | 

 

 

دختری که موهایش ماهی بود ، تنها زندگی می کرد . روزهای کوتاه و شب های بلند داشت . تا می خواست صبحانه اش را بخورد روزش تمام می شد و شب ها هر چقدر بیدار می ماند ، نه شب سر می آمد و نه او خوابش می برد . برای همین می رفت  دریا تا موهایش که ماهی بودند دوستانشان را توی دریا ببینند . شنا می کرد . وقتی شنا می کرد خیلی خوشگل می شد . چون ماهی های موهایش زنده می شدند و هرکدام یک طرف شلپ شلوپ شنا می کردند . یک عالمه ماهی هم دورشان جمع می شدند و با موهای ماهی حرف می زدند .

_ "چه خبر اون بالا بالاها؟ روی زمین؟"

_ "هیچی ...بی خبری.."

_"چه خبر اون ته ته ها...ته دریا ؟"

_"هیچی...بی خبری .."

بعد شنا تمام می شد و دختری که موهایش ماهی بود ، برمی گشت خانه و بالاخره خوابش می برد .

 تا این که یک شب سر و کله یک پسر ماهیگیر پیدا شد . یک شب دختری که موهایش ماهی بود، داشت شنا می کرد که پسر ماهیگیر قلابش را انداخت توی دریا و قلابش توی دهان یکی از موهای دختری که موهایش ماهی بود گیر کرد . پسر ماهیگیر هی قلابش را کشید . کله دختری که موهایش ماهی بود حسابی درد گرفت . یک جیغ بلند کشید و یک هو ماهی از روی کله اش کنده شد و با قلاب پسر ماهیگیر بالا رفت . پسر ، ماهی را کباب کرد و خورد . خیلی خوشمزه بود .

 

دختری که موهایش ماهی بود صبح توی آینه دید که به جای آن یک دانه ماهی یک تار مو در آورده است . 

 من شنیده ام که پسرک ماهی گیر بعدها تک تک ماهی های موهای دخترک را با قلاب گرفت و کباب کرد و خورد . چند تاییشان را هم سرخ کرد . و جای همه ماهی ها روی کله دختری که موهایش ماهی بود تار مو درآمد . بعد پسر ماهی گیر با دختری که هیچ کدام از موهایش ماهی نبود عروسی کرد و بعدها وقتی دخترشان به دنیا آمد باز هم ماهی بود که روی کله اش در می آمد .

اما بعضی ها هم می گویند که این دروغ است و دختری که همه موهایش به غیر از یک دانه شان ماهی بود ،  برای همیشه همان طوری ماند و پسرک ماهی گیر،  هیچ وقت نفهمید که ماهی خوشمزه ای که کباب کرده بود و خورده بود یکی از موهای دختری بود که روزهای کوتاه و شب های بلند داشت .

اما من می گویم  دختری که موهایش ماهی بود اصلا خوشش نمی آمد که همه موهایش ماهی باشد و یکی شان تار موباشد . برای همین درست فردای همان شب که کله اش درد گرفته بود، قبل از صبحانه تار مو را کند و هیچ هم بین آن همه ماهی معلوم نشد که یکی شان کنده شده و کباب شده و خورده شده .

بعد از مدتی خود دختری هم که موهایش ماهی بود همه چیز را پاک یادش رفت .  

+ تحریر شد  پنجشنبه هشتم دی 1384به زمان 15:1  به دست حدیث  | 

 

تموم خیابون ویلا رو می گردم که یه صنایع دستی پیدا کنم بدم سرخپوسته ببره برای زنش .از طرف من . هر چی باشه زنش فقط سیزده سالشه . هر چی باشه داره به خاطر این که یکی این ور دنیا با سرخپوسته خوابیده بچه به دنیا میاره .

براش یک عروسک بزرگ می خرم . عروسک دختری که لباس محلی پوشیده. بلوچه .با لباس چین چینی قرمز و یک کوزه آب هم گذاشته روی سرش .

به سرخپوسته می گم از این آب هم خودت بخور ، هم بده به زنت بخوره . سرخپوسته یک جوری نگاهم می کنه که می فهمم دوسم داره . زیر چشمی .

بهش می گم :"خوب از این آب فقط زنت بخوره ".سرخپوسته یه جوری نگام می کنه که می فهمم خیلی دوسم داره .

می گم :"خوب از این آب فقط خودت بخور !"

سرخپوسته نگاهم نمی کنه . می فهمم عاشقم شده و و دیگه وقت خداحافظ گفتنه .

میگم :"خداحافظ " و می رم پی بخت خودم!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 15:27  به دست حدیث  | 

 

وقتی تو بغل یک سرخپوست گریه کنی دستو بالت سیاه می شه . من تا حالا تو بغل یه سرخپوست گریه نکردم ولی مرده  ی اینم که گریه کنم که دست و بالم سیاه شه . از کافی شاپ که برگشتم خونه از خودم پرسیدم :"خوب چی پچ پچ می کردین پشت اون درای بسته چوبی ؟" جواب دادم :"هیچی ..با سرخپوسته قرارمدار گذاشتیم !"

گفتم:پس می خوای زندگیت و از این رو به اون رو کنی ..چی قرار گذاشتی حالا !"

گفتم :"باهاش می رم".

من داشتم سوپ می خوردم . گفتم باهاش می رم و از دهان خودم که شنیدم باهاش می رم رفتنم با سوپم قاطی شد و هرچی خورده بودم حیف و میل شد .

"باهاش می ری؟به همین راحتی ؟سرخپوسته هم ورت می داره و می برتت؟پس من چی ؟"

من گفتم :"تو برو خداحافظی کن باهاش .سرخپوست ها خیلی خوب خداحافظی می کنن . رو در رو . همیشه رو در رو. و با جمله های طولانی . مثلا بهت می گن :"دختری که صبح ها بوی شیر تازه می دهی و عصرها از انگشت هایت خرگوش کوهی می ریز د. بدرود . تو را در سرزمین دیگری ملاقات خواهم کرد . تا آن زمان هر روز به یاد من موهایت را شانه کن ."

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 15:7  به دست حدیث  | 

 

کافی شاپ تا اطلاع ثانوی تعطیله . تا اطلاع ثانوی خنده داره . هم اطلاع خنده داره هم ثانوی .تنها چیزی که خوشگله تعطیلیه . هرجایی که کرکره اش و می کشن پایین به هوس این که یه وقتی باز شه خوشگلیه .

 من دماغم و می چسبونم به شیشه کافی شاپ که رد سرخپوسته رو بگیرم .می بینم نشسته سر میز من . یه پایش رو هم انداخته روی اون یکی پاش و داره برگ دود می کنه . برگش از این گنده بک هاس . اینی و که پاش و بندازه روی پاش تازه یاد گرفته . خیلی هم بهش میاد که پایش و میندازه روی پاش و برگ می کشه .

خوب که دماغم و می چسبونم می بینم منم نشسته ام رو به روش . گارسونه هم هست . داره شیرقهوه میاره و زیرچشمی سایه نقره ای زیر چشم من و میپاد . نه که من زیر چشمم رو هم سایه می کشم ؟خودم و که می بینم خیالم راحت می شه . دوس دارم بدونم داریم به هم چی میگیم . ولی سرخپوسته یه لحظه برمی گرده و دماغ من و می بینه که به شیشه چسبیده . به من اشاره می ده . من برمی گردم از سر میز ،  من و می بینم که دماغم چسبیده به شیشه. به خودم اشاره می دم که گمشو برو خونه میام برات تعریف می کنم . دماغم و از شیشه می کنم . به جهنم هرچی که داریم به هم می گیم . به من چه ربطی داره؟

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 12:23  به دست حدیث  | 

 

کافی شاپ تعطیله . من دنبال یه دختر و پسر راه می افتم به هوس این که برن کافی شاپ و منم دنبال سرشون . کوچه درازه و دختر و پسره که از پشت عینهو هم قوز کردن و شلپ شلپ راه می رن خیال ندارن کوچه رو تموم کنن. زیر لبی هی میگم :"تن باشین ..تن باشین دیگه دیوونه ها شماها دیگه کی هستین ؟" و بالاخره خودم ازشون جلو می افتم . حالا دوتاییشون از توی شیشه عینکم پیدان . می رسن به من . از تو شیشه عینک من می رن بیرو ن و سر کوچه با هم خداحافظ می کنن .

 هر کی از یه ور میره!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 12:10  به دست حدیث  | 

 

فهمیده من دارم درباره اش می نویسم . عاشقش شدم . فکر می کنم عاشقش شده باشم  ، چون حالم از شیرقهوه بهم می خوره و قیافه اون شبیه شیر قهوه است . پس با این حساب عاشقش شذم .

امروز میاداین جا و برام کامنت می گذاره . یک آواز سرخپوستی کامنت می گذاره که یادگاریه زنشه . زنش الان سیزده سالشه . قدبلنده و انگشت های باریکی داره که بوی شیرقهوه می دن . هنوز بالغ نشده ولی زنه و از این که یک زن سرخپوسته خیلی راضیه . هیچ وقت نمی یاد ایران ..تحمل کافی شاپ نشستن شوهرش رو نداره . اما می تواند دوری را تحمل کند و وقتی شوهرش به سفر میاد یک اسم بهش می ده تا با خودش بیاره . ازش خواهش می کنه اسم را بگذاره روی دختری که توی کافی شاپ می بیندش و با این حساب از شرش خلاص شود . وقتی اسم را به شوهرش میده داره یادآوری می کنه که وفاداره و یک مرد سرخپوست هیچ وقت برخلاف میل زنش رفتار نمی کند . توی همون هفته اول اسم را هدیه می ده و قال قضیه رو می کنه . 

"دختری که تجربه ای در سرما ندارد "هدیه دختریه که همه تجربه هایش در سرماست . این اسم اونه ـ "دختری که همه تجربه هایش در سرماست " ـ . این و سرخپوست به من می گه و هر وقت که اسم را هدیه می ده منتظر یک بچه است .

من بهش می گم شوخی می کنی..من حامله نیستم . می گه این من نیستم که می زام . زنشه که می زاد . تا قبل از این که بالغ بشه وقت داره که بزاد و این یه رسم سرخپوستیه!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 1:35  به دست حدیث  | 

 

اگر یه روز یه سرخپوستی اومد سر میزت و بهت گفت می خواد یه اسم تازه بهت بده زیر بار نرو . من از وقتی که اسمم شده دختری که هیچ تجربه ای در سرما ندارد توی کله ام یک چیزهایی رفت و آمد می کنن . یک دختری توی کله ام اومده که ول کن تجربه سرما نیست . تجربه سرما تو نمی دونی چیه .منم نمی تونم برات بگم . چون یک دختری که هدیه یک سرخپوست رو پذیرفته برای این کارها وقت نداره . یعنی آواز خواندن بهش اجازه نمی ده که وقتش و تلف توضیح دادن تجربه سرما بکند . تجربه سرما یه چیزیه که هر وقت وقتش بشه خودت با کله میری سراغش . ولی آواز های سرخپوستی یه چیز دیگه است . این آواز ها را باید شب و روز خواند . وقتی آواز سرخپوستی می خونی می تونی هرکاری توی زندگی ات کرده باشی و امیدوار باشی که اون دنیا هم می تونی با خواندن یه آواز سرخپوستی دیگه سر همه کثافت کاریهات با خدا معامله کنی .

بهشت دست دخترهائیه که هدیه یک مرد سرخپوست را قبول می کنن اما هیچ وقت فرصتی برای عشقبازی ندارن . چون باید آواز بخونن . ونمی شه هم آواز خواند هم  با یک مرد سرخپوست خوابید . با مرد سرخپوست باید سکوت کرد . اونه که آواز می خونه!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 1:19  به دست حدیث  | 

 

حاضر نیست اسمش و عوض کند . اما تا میاد سر میز من زل می زند توی چشم های بدعنق من و می گه :"دختری که هیچ تجربه ای در سرما ندارد...این اسم را یک سرخپوست به تو هدیه داده است . از آن مراقبت کن "

این را به زبان ما میگه . ازش خوشم میاد . می خوام از اسمم مراقبت کنم . ازش خواهش می کنم دیگر با این اسم صدایم نکند  شاید در حین صدا کردن برای اسمم اتفاقی بیفتد ، یا تا لحظه ای که می خواهد به گوش من برسد یک دختری توی هوا بقاپتش .بی شرف می دانسته من از فعل های منفی خوشم میاد!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 1:9  به دست حدیث  |